تبلیغات
معلم روستا - مادرم شعله ای از مهر خدا بود وبرفت(چهلمین روز در گذشتش)
چهل روز از سفر مادرم بسوی حق تعالی میگذرد...
چهل روز است كه دیگر لبخندهای مادرم را نمیتوانم ببینم...
چهل روز است كه دیگر دست نوازشگر مهربانش بر سرم كشیده نمی شود...
چهل روز است كه دیگر از من نمی پرسد:پسرم حالت چطوره؟ چكار میكنی و....
چهل روز پیش امدم به دیدارت مادرم.اما دیر امدم....
چشمهای نازنینت را بسته بودی و من ولی به روی چشمان بسته ات بوسه زدم كه یكبار دیگر شاید انهارا برویم بگشایی و پسر كوچكت را ببینی اما...
چهل روز است كه از زمان رفتنت به دل خاك سرد میگذرد،اما لحظه لحظه ی آن برایم زنده است؛یكدم از تو جدا نشدم؛با امبولانس به غسالخانه؛به حرم امام هشتم وبه بهشت رضا وآنجابا تو به زیر خاك امدم...
 مادرم هنوز رفتنت را باور نكرده ام...
...هنوز باور ندارم كه تنهایم گذاشتی مرا؛پسر كوچكت را؛اكبرت را....
گوش كن مادر...
همان لحظاتی كه با تو بودم وتو را به طواف عشق برده بودم وبه خاكت می سپردم....
اینجا دوستانی بودند پاكتر از برگ گل شقایق و شفافتر از ابی اب دریا...
از اصفهان وهمدان واهواز تا مشهد ویزد وكرمان و...
تلفنی تسلی می دادند مرا ...
پیام همدردی فرستادند...
ودر وبهایشان برایت نوشتند وبرایم نوشتند ورفتنت را تسلیت گفتند...
مادر اما در این چهل روزه همه حرف وسخنم با بچه هایم(مشناسیشان؛همان شاگردانم را می گویم)اینست كه:
قدر بدانید بودن مادرانتان را كه بزرگترین نعمت خدایند این مادران و
بهشت گوارای وجودشان باد





طبقه بندی: قطعه ادبی،
برچسب ها: مادر، بهشت،

تاریخ : چهارشنبه 7 آبان 1393 | 10:58 ب.ظ | نویسنده : علی اکبر خاموشی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.