تبلیغات
معلم روستا - همراه با شمس تبریزی
روزها فكر من این است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به كجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
یا چه بود است مراد وی از این ساختنم
جان كه از عالم عِلوی است یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم كه همان جا فكنم
مرغ باغ ملكوتم نیم از عالم خاك
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هوای سر كویش پر و بالی بزنم
كیست در گوش كه او می شنود آوازم
یا كدام است سخن می نهد اندر دهنم
كیست در دیده كه از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی كه منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یكدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشكنم
من به خود نامدم این جا كه به خود باز روم
آن كه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار كه من شعر به خود می گویم
تا كه هشیارم و بیدار یكی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار به هم در شكنم



طبقه بندی: شعر،

تاریخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : علی اکبر خاموشی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.